zerspalten
از هم شکافتن، شکافتن، تجزیه کردن
Beispiele
- Da faßte der Junge die Axt, ''zerspaltete'' den Amboß auf einen Hieb, und klemmte den Bart mit hinein.پس پسر تبر را گرفت، سندان را در یک ضربه از هم شکافت و ریش خود را نیز در آن جا داد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را به دو یا چند قسمت تقسیم کردن، معمولاً با نیروی زیاد یا ابزار تیز؛ شکافتن، دو نیم کردن
- Der Blitz zerspaltete den Baum in zwei Hälften.صاعقه درخت را به دو نیم تقسیم کرد.
- Er zerspaltete das Holz mit einer Axt.او چوب را با تبر شکافت.
2
Akkusativ
یک گروه، جامعه یا افکار را به بخشهای متضاد تقسیم کردن؛ متلاشی کردن، تجزیه کردن
- Die politische Krise zerspaltete die Gesellschaft.بحران سیاسی جامعه را تجزیه کرد.
- Unterschiedliche Meinungen können eine Gruppe zerspalten.نظرات متفاوت میتوانند یک گروه را متلاشی کنند.