zucken
پرش داشتن، منقبض شدن (عضله)، لرزیدن
Beispiele
- Seine Nervosität konnte man meist daran ablesen, dass seine Nasenflügel ständig ''zuckten.عصبانیت او را بیشتر از این طریق میشد فهمید که پرههای بینیاش مدام میلرزید (تکان میخورد).
Bedeutungen
1
(intransitiv)
حرکتی ناگهانی و غیرارادی انجام دادن (تکان خوردن، از جا پریدن).
- Sein Augenlid zuckte nervös.پلک چشمش عصبی تکان میخورد.
- Sie zuckte zusammen, als sie den lauten Knall hörte.او وقتی صدای بلند انفجار را شنید، از جا پرید.
2
mit + Dativ
شانههای خود را بالا انداختن (برای نشان دادن بیتفاوتی یا درماندگی).
- Er zuckte mit den Schultern und sagte nichts.او شانههایش را بالا انداخت و چیزی نگفت.
- Auf die Frage zuckte sie nur mit den Schultern.در پاسخ به سوال، او فقط شانههایش را بالا انداخت.