zucken

Aussprache: /ˈtsʊkn̩/
Wortzerlegung: zu·cken
فعل

پرش داشتن، منقبض شدن (عضله)، لرزیدن

Beispiele

  • Seine Nervosität konnte man meist daran ablesen, dass seine Nasenflügel ständig ''zuckten.عصبانیت او را بیشتر از این طریق می‌شد فهمید که پره‌های بینی‌اش مدام می‌لرزید (تکان می‌خورد).

Bedeutungen

1 (intransitiv)

حرکتی ناگهانی و غیرارادی انجام دادن (تکان خوردن، از جا پریدن).

  • Sein Augenlid zuckte nervös.پلک چشمش عصبی تکان می‌خورد.
  • Sie zuckte zusammen, als sie den lauten Knall hörte.او وقتی صدای بلند انفجار را شنید، از جا پرید.
2 mit + Dativ

شانه‌های خود را بالا انداختن (برای نشان دادن بی‌تفاوتی یا درماندگی).

  • Er zuckte mit den Schultern und sagte nichts.او شانه‌هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت.
  • Auf die Frage zuckte sie nur mit den Schultern.در پاسخ به سوال، او فقط شانه‌هایش را بالا انداخت.