zuflattern
پروازکنان آمدن، از راه رسیدن (با پرواز)، ناگهان به دست آمدن
Beispiele
- Dieser Wellensittich ist mir ''zugeflattert'', als ich auf der Terrasse saß.این طوطیبرفی وقتی روی تراس بودم پروازکنان به سمتم آمد.
- Die Ahornblätter wirbelten im Kreis und kamen dann wie von Geisterhand gelenkt auf ihn ''zugeflattert''.برگهای افرا در دایره میچرخیدند و سپس گویی با نیروی ماورایی به سمت او پروازکنان میآمدند.
- Diese Kopien der geheimen Absprache sind mir einfach so ''zugeflattert''.این کپیهای توافق مخفیانه به سادگی به دستم رسیدند.
- Die Grundidee zu dem neuen Konzept ''flatterte'' ihr eines Morgens einfach so ''zu''.ایده اصلی برای مفهوم جدید به سادگی یک روز صبح به ذهنش رسید.
Bedeutungen
1
Dativ (jemandem) / Akkusativ (etwas)
(پرنده یا چیزی سبک) با بال زدن یا حرکت سبک به سوی کسی/چیزی پرواز کردن یا حرکت کردن. (مجازی) به دست کسی رسیدن (مثلاً نامهای که ناگهان میرسد).
- Ein kleiner Vogel flatterte mir ans Fenster zu.یک پرنده کوچک به سمت پنجره من پرواز کرد.
- Plötzlich flatterte ihm ein unerwarteter Brief zu.ناگهان نامهای غیرمنتظره به دستش رسید.