zublinzeln

Aussprache: /ˈtsuːˌblɪntsl̩n/
Worttrennung: zu·blin·zeln
فعل

چشمک زدن (به کسی)، لبخند زدن با چشم

Bedeutungen

1 Dativ (jemandem / einer Sache)

با پلک زدن سریع یا با حالتی از چشم، پیامی دوستانه، شوخ یا موافق به کسی رساندن (مشابه zuzwinkern).

  • Er blinzelte ihr kurz zu, als sie den Raum betrat.او به محض ورود او به اتاق، به سرعت به او چشمکی زد.
  • Sie blinzelte ihm aufmunternd zu, als er nervös auf die Bühne trat.وقتی او با استرس روی صحنه رفت، او با چشمکی او را تشویق کرد.