zuschwallen
با حرف زدن زیاد خسته کردن، سیل حرف به سر کسی ریختن
Beispiele
- Die Rezeptionistin mit allerlei Unsinn ''zuzuschwallen'', das war die Taktik, die Polly sich zurechtgelegt hatte, um an die gewünschte Auskunft zu gelangen.ریختن سیل حرفهای بیربط به سر پذیرشگر، این تاکتیکی بود که پولی برای رسیدن به اطلاعات مورد نظرش در نظر گرفته بود.
Bedeutungen
1
بدون مفعول
بر اثر ورم یا تورم، بسته شدن یا مسدود شدن (مثلاً چشم، گلو)
- Sein Auge ist nach dem Stich ganz zugeschwollen.چشمش بعد از نیش کاملاً ورم کرده و بسته شده است.
- Die Wunde schwoll zu und verhinderte die Atmung.زخم ورم کرد و راه تنفس را مسدود کرد.