zupasszukommen
به کار آمدن، مفید بودن، مورد نیاز بودن
Bedeutungen
1
Dativ (indirekt)
در شرایط یا موقعیتی خاص، مناسب، مفید یا مطلوب بودن؛ به کار آمدن.
- Diese unerwartete finanzielle Unterstützung kommt ihm gerade recht, um seine dringenden Ausgaben zu decken.این حمایت مالی غیرمنتظره دقیقاً به موقع به کار او میآید تا هزینههای فوریاش را پوشش دهد.
- Es kommt ihm sehr zupasse, dass die Konferenz in seiner Heimatstadt stattfindet, da er so Reisekosten spart.اینکه کنفرانس در شهر زادگاهش برگزار میشود، برای او بسیار مطلوب است، زیرا هزینههای سفرش را کاهش میدهد.