zusammenfegen
جمع کردن (با جارو)
Beispiele
- Der Beamte ''fegte'' auf der Fahrbahn die Glassplitter ''zusammen''.مامور شیشههای شکسته را در سطح جاده جمع کرد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی (مانند خاک، خردهریز) را با جارو کردن جمعآوری کردن، اغلب با هدف تمیز کردن یک منطقه.
- Er fegte den Schmutz in eine Ecke zusammen.او کثیفی را به گوشهای جارو کرد (جمع کرد).
- Nach der Party mussten wir die Scherben zusammenfegen.بعد از مهمانی، مجبور شدیم خردهشیشهها را جارو کنیم (جمع کنیم).