zusammenflechten

Aussprache: /tsuˈzamənˌflɛçtn̩/
Wortzerlegung: zu·sam·men·flech·ten
فعل

به هم بافتن، در هم تنیدن

Beispiele

  • Der Wandbehang ist aus verschiedenfarbigen Wollsträngen ''zusammengeflochten''.دیوارکوب از رشته‌های پشمی رنگارنگ 'به هم بافته شده' است.
  • Sie ''flicht'' der Tochter das Haar ''zusammen''.او موهای دخترش را 'به هم می‌بافد'.

Bedeutungen

1 Akkusativ

مو، شاخه، نخ و غیره را به هم بافتن یا در هم تنیدن

  • Sie flechtet ihre Haare zu einem Zopf zusammen.او موهایش را به صورت یک بافت می‌بافد.
  • Die Kinder flechten Blumen zu einem Kranz zusammen.بچه‌ها گل‌ها را برای ساختن یک تاج گل به هم می‌بافند.
2 Akkusativ

ایده‌ها، داستان‌ها یا عناصر مختلف را به هم پیوند دادن یا ترکیب کردن

  • Der Autor flechtet verschiedene Handlungsstränge geschickt zusammen.نویسنده به طرز ماهرانه‌ای خطوط داستانی مختلف را به هم پیوند می‌دهد.
  • Man kann verschiedene Theorien zu einem neuen Konzept zusammenflechten.می‌توان نظریه‌های مختلف را برای ایجاد یک مفهوم جدید با هم ترکیب کرد.