zusammenflechten
به هم بافتن، در هم تنیدن
Beispiele
- Der Wandbehang ist aus verschiedenfarbigen Wollsträngen ''zusammengeflochten''.دیوارکوب از رشتههای پشمی رنگارنگ 'به هم بافته شده' است.
- Sie ''flicht'' der Tochter das Haar ''zusammen''.او موهای دخترش را 'به هم میبافد'.
Bedeutungen
1
Akkusativ
مو، شاخه، نخ و غیره را به هم بافتن یا در هم تنیدن
- Sie flechtet ihre Haare zu einem Zopf zusammen.او موهایش را به صورت یک بافت میبافد.
- Die Kinder flechten Blumen zu einem Kranz zusammen.بچهها گلها را برای ساختن یک تاج گل به هم میبافند.
2
Akkusativ
ایدهها، داستانها یا عناصر مختلف را به هم پیوند دادن یا ترکیب کردن
- Der Autor flechtet verschiedene Handlungsstränge geschickt zusammen.نویسنده به طرز ماهرانهای خطوط داستانی مختلف را به هم پیوند میدهد.
- Man kann verschiedene Theorien zu einem neuen Konzept zusammenflechten.میتوان نظریههای مختلف را برای ایجاد یک مفهوم جدید با هم ترکیب کرد.