zusammenknüpfen
به هم گره زدن، به هم بستن
Beispiele
- Sie war mit einem roten Ledergürtel erwürgt worden, den der Killer mit einem zweiten Gürtel ''zusammengeknüpft'' hatte, um ihn zu verlängern.او با کمربند چرمی قرمزی خفه شده بود که قاتل آن را با کمربند دیگری به هم گره زده بود تا آن را بلندتر کند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
دو یا چند چیز را با گره زدن به هم وصل کردن، به هم بستن.
- Er knüpfte die beiden Seile fest zusammen.او دو طناب را محکم به هم گره زد.
- Die Kinder lernten, wie man Schnürsenkel zusammenknüpft.بچهها یاد گرفتند که چگونه بند کفشها را به هم گره بزنند.
2
Akkusativ
به صورت مجازی، ایدهها، حقایق یا رویدادها را به هم ربط دادن یا وصل کردن.
- Man kann diese beiden Ereignisse nicht einfach zusammenknüpfen.نمیتوان این دو رویداد را به سادگی به هم ربط داد.
- Der Detektiv versuchte, die verschiedenen Hinweise zusammenzuknüpfen.کارآگاه تلاش کرد سرنخهای مختلف را به هم وصل کند.