zusammenliegen
کنار هم بودن، همسایه بودن، مرتبط بودن
Bedeutungen
1
intransitiv
چند شیء یا فرد در کنار یکدیگر در یک مکان قرار داشته باشند
- Die Bücher liegen alle zusammen auf dem Tisch.کتابها همگی با هم روی میز قرار دارند.
- Die Patienten liegen im selben Zimmer zusammen.بیماران با هم در یک اتاق بستری هستند.
2
intransitiv
از نظر جغرافیایی و مکانی به هم چسبیده و مجاور بودن
- Die beiden Grundstücke liegen direkt zusammen.این دو قطعه زمین کاملاً کنار هم قرار گرفتهاند.
- Unsere Büros liegen eng zusammen.دفاتر کار ما نزدیک به هم هستند.
3
intransitiv
ارتباط داشتن علل و حقایق با یکدیگر
- Die Ursachen für beide Probleme liegen nah zusammen.دلایل هر دو مشکل ارتباط نزدیکی با هم دارند.
- Es ist klar, wie die Fakten zusammenliegen.مشخص است که حقایق چگونه به هم مرتبط هستند.