zusammenreißen
خود را کنترل کردن، خویشتنداری کردن (فعل انعکاسی)
Beispiele
- Er musste sich sehr ''zusammenreißen,'' um seinen Ärger in Zaum zu halten.او باید خیلی خود را کنترل میکرد تا خشمش را مهار کند.
- Jetzt ''reiß'' dich ''zusammen!'' Augen zu und durch!حالا خودت را جمع و جور کن! چشمها را ببند و تحمل کن!
Bedeutungen
1
sich
خود را کنترل کردن، خویشتنداری کردن، آرامش خود را حفظ کردن (معمولاً در موقعیتهای دشوار یا احساسی).
- Reiß dich zusammen! Es ist nicht so schlimm.خودت را کنترل کن! آنقدرها هم بد نیست.
- Er musste sich zusammenreißen, um nicht zu weinen.او مجبور شد خودش را کنترل کند تا گریه نکند.
2
Akkusativ
چیزی را پاره پاره کردن یا با خشونت از هم جدا کردن.
- Er riss die alten Briefe zusammen und warf sie weg.او نامههای قدیمی را پاره پاره کرد و دور انداخت.
- Die Kinder rissen das Papier zusammen, um Konfetti zu machen.بچهها کاغذ را پاره کردند تا کاغذ رنگی درست کنند.