zusammengeritten
فرسوده، از کار افتاده، خسته و کوفته (معمولاً در اثر کار سخت یا زندگی پرفراز و نشیب)
Bedeutungen
1
به شدت فرسوده و از کار افتاده، معمولاً به دلیل استفاده زیاد، کار سخت یا شرایط دشوار.
- Nach Jahren harter Arbeit war das alte Auto völlig zusammengeritten.پس از سالها کار سخت، آن ماشین قدیمی کاملاً فرسوده شده بود.
- Er sah müde und zusammengeritten aus nach der langen Reise.او پس از سفر طولانی، خسته و کوفته به نظر میرسید.
- Die Schuhe waren zusammengeritten und mussten ersetzt werden.کفشها فرسوده شده بودند و نیاز به تعویض داشتند.