zusammenschreien

Aussprache: /t͡suˈzamənˌʃraɪ̯ən/
Wortzerlegung: zu·sam·men·schrei·en
فعل

با صدای بلند سرزنش کردن، فریاد کشیدن بر سر کسی؛ با صدای بلند فریاد زدن تا همه جمع شوند

Beispiele

  • Aber er musste – mit echten Primariusallüren – den kleinen Unterarzt ''zusammenschreien.'' Dass es meine Schuld sei, dass dieses Kind nicht lebend zur Welt kam.او مجبور بود - با تمام غرور یک پزشک ارشد - پزشک جوان را سرزنش کند. اینکه تقصیر من بود که این بچه زنده به دنیا نیامد.

Bedeutungen

1 intransitiv

چند نفر همزمان یا با هم فریاد بزنند.

  • Die Kinder haben vor Freude zusammengeschrien.بچه‌ها از خوشحالی با هم فریاد زدند.
  • Als das Tor fiel, schrien alle Fans zusammen.وقتی گل به ثمر رسید، همه هواداران با هم فریاد کشیدند.
2 Akkusativ (jemanden)

با صدای بلند و عصبانی سر کسی فریاد زدن یا او را سرزنش کردن.

  • Der Chef hat seine Mitarbeiter zusammengeschrien.رئیس سر کارمندانش فریاد کشید.
  • Sie hat ihn zusammengeschrien, weil er zu spät war.او سرش فریاد کشید چون دیر کرده بود.