zusammenspielen
با هم بازی/نواختن کردن، تعامل و هماهنگی داشتن (عوامل)
Bedeutungen
1
(ohne Objekt) / mit + Dativ
همراه با یکدیگر در یک تیم، گروه موسیقی یا تئاتر فعالیت و اجرا کردن
- Die beiden Musiker spielen schon seit zehn Jahren perfekt zusammen.این دو نوازنده الان ده سال است که کاملاً هماهنگ با هم مینوازند.
- Die Mannschaft muss im Feld besser zusammenspielen.تیم باید در زمین هماهنگتر با هم بازی کند.
2
(ohne Objekt)
تعامل، هارمونی و هماهنگی داشتن عناصر، رنگها یا عوامل مختلف با یکدیگر
- Farben und Licht spielen in diesem Kunstwerk hervorragend zusammen.رنگها و نور در این اثر هنری فوقالعاده با هم هماهنگ هستند.
- Hier spielen verschiedene Ursachen zusammen.اینجا دلایل و عوامل مختلفی دست به دست هم دادهاند.