zusammenhängen

Aussprache: /t͡suˈzamənˌhɛŋən/
Worttrennung: zu·sam·men·hän·gen
فعل

مرتبط بودن, بستگی داشتن

Bedeutungen

1 mit + Dativ (mit jemandem / etwas zusammenhängen)

به هم مرتبط بودن، با چیزی ارتباط داشتن، به یکدیگر پیوستن (فیزیکی یا مفهومی).

  • Die beiden Ereignisse hängen eng zusammen.این دو رویداد ارتباط نزدیکی با هم دارند.
  • Wie hängt das mit unserem Problem zusammen?این موضوع چگونه به مشکل ما مربوط می‌شود؟
2 ohne Präposition

منطقی بودن، قابل فهم بودن، انسجام داشتن (معمولاً در مورد یک متن، سخنرانی یا استدلال).

  • Seine Argumentation hängt nicht zusammen.استدلال او انسجام ندارد.
  • Der Text ist gut geschrieben und hängt logisch zusammen.متن خوب نوشته شده و از نظر منطقی پیوسته است.