zusammenkitten
به هم چسباندن (با چسب)، تعمیر کردن
Beispiele
- Es gelang mir, die kleine Terrakottafigur wieder ''zusammenzukitten''.موفق شدم مجسمه کوچک سفالی را دوباره به هم بچسبانم.
- In der Beziehung war mehr zu Bruch gegangen, als man jemals wieder hätte ''zusammenkitten'' können.در رابطه چیزهایی شکسته بود که دیگر هرگز نمیشد آنها را تعمیر کرد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
دو چیز را با بتونه، چسب یا مادهای مشابه به هم چسباندن و محکم کردن.
- Er hat die zerbrochene Vase wieder zusammengekittet.او گلدان شکسته را دوباره با بتونه به هم چسباند.
- Man kann Risse in der Wand mit Spachtelmasse zusammenkitten.میتوان ترکهای دیوار را با بتونه به هم چسباند.
2
Akkusativ
روابط یا گروهی را که از هم پاشیده، دوباره متحد کردن یا ترمیم کردن.
- Nach dem Streit versuchten sie, ihre Freundschaft wieder zusammenzukitten.بعد از دعوا، آنها سعی کردند دوستیشان را دوباره ترمیم کنند.
- Der Politiker versucht, die zerstrittene Partei zusammenzukitten.سیاستمدار تلاش میکند حزب متفرق را متحد کند.