zusammenstecken
به هم وصل کردن، مشورت کردن، تبانی کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ
قطعات مختلف را به یکدیگر وصل کردن یا چفت کردن
- Er steckte die Einzelteile des Modells zusammen.او قطعات مدل را به هم وصل کرد.
- Die Teile der Angel werden zusammengesteckt.قطعات چوب ماهیگیری به هم وصل میشوند.
2
idiomatisch (die Köpfe zusammenstecken)
سرها را به هم نزدیک کردن و با هم مشورت یا پچپچ کردن
- Die Schüler steckten die Köpfe zusammen und tuschelten.دانشآموزان سرها را به هم نزدیک کردند و پچپچ کردند.
- Sie mussten die Köpfe zusammenstecken, um eine Lösung zu finden.آنها مجبور بودند با هم مشورت کنند تا راه حلی پیدا کنند.