zusammenzufahren

Aussprache: /tsuˈzamənˌtsuːtsuˌfaːʁən/
Worttrennung: zu·sam·men·zu·fah·ren
Erweiterter Infinitiv

با هم برخورد کردن، تصادف کردن، به هم خوردن

Bedeutungen

1

دو یا چند وسیله نقلیه به شدت با هم برخورد کردن؛ تصادف کردن.

  • Auf der glatten Fahrbahn fuhren zwei LKW ungebremst zusammen.در جاده لغزنده، دو کامیون بدون ترمز با هم برخورد کردند.
  • Der junge Fahrer verlor die Kontrolle und fuhr mit hoher Geschwindigkeit mit dem Gegenverkehr zusammen.راننده جوان کنترل را از دست داد و با سرعت زیاد با خودروهای روبرو برخورد کرد.
2 sich

به طور ناگهانی و شدید مضطرب، عصبی یا آشفته شدن؛ از کوره در رفتن.

  • Bei der geringsten Kritik fuhr er sofort zusammen und wurde aggressiv.با کمترین انتقادی، او بلافاصله آشفته می‌شد و پرخاشگر می‌گردید.
  • Die unerwartete Nachricht ließ sie innerlich zusammenfahren, obwohl sie versuchte, ruhig zu bleiben.خبر غیرمنتظره او را از درون آشفته کرد، هرچند سعی می‌کرد آرام بماند.