zusammenzuliegen
دراز کشیدن با هم
Bedeutungen
1
nicht direkt mit Kasus, oft durch Präpositionen wie 'nebeneinander' oder 'aufeinander'
دو یا چند شیء، صفحه یا سطح به گونهای در کنار هم قرار گرفتن که لبهها یا سطوحشان کاملاً منطبق یا همراستا شوند.
- Die beiden Teile des zerbrochenen Artefakts lagen so, dass ihre Kanten perfekt zusammenzuliegen schienen.دو بخش شیء شکسته به گونهای قرار گرفته بودند که به نظر میرسید لبههایشان کاملاً روی هم قرار میگیرند.
- Die Falten des Stoffes lagen kunstvoll zusammen, um eine drapierte Wirkung zu erzielen.چینهای پارچه به طرز هنرمندانهای روی هم قرار گرفته بودند تا جلوهای چیندار ایجاد کنند.
2
nicht direkt mit Kasus, oft durch Konjunktionen wie 'während' oder 'gleichzeitig'
دو یا چند رویداد، روند یا وضعیت به گونهای همزمان رخ دادن یا همراستا شدن که تأثیر متقابل یا تشدید کنندهای بر یکدیگر داشته باشند.
- Es ist eine seltene Konstellation, wenn wissenschaftlicher Fortschritt und gesellschaftliche Akzeptanz so eng zusammenzuliegen scheinen.این یک همنشینی نادر است که پیشرفت علمی و پذیرش اجتماعی به این نزدیکی همراستا به نظر برسند.
- Die politischen Umwälzungen und die wirtschaftliche Krise lagen in dieser Periode auf eine beunruhigende Weise zusammen.تحولات سیاسی و بحران اقتصادی در این دوره به شکلی نگرانکننده همزمان رخ دادند.