zusammenzureißen

Aussprache: /t͡suˈzamənˌt͡suːʁaɪ̯sn̩/
Worttrennung: zu·sam·men·zu·rei·ßen
Erweiterter Infinitiv

از هم پاشیدن، از هم دریدن

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را به شدت پاره کردن یا از هم جدا کردن، یا باعث فرو ریختن و نابودی کامل آن شدن، اغلب در متون ادبی یا تاریخی برای توصیف تخریب یا فروپاشی.

  • Die Revolutionäre rissen die alten Strukturen der Gesellschaft zusammen.انقلابیون ساختارهای قدیمی جامعه را از هم گسیختند.
  • Der Sturm riss das alte Gebäude förmlich zusammen.طوفان عملاً ساختمان قدیمی را ویران کرد.
2 sich + Akkusativ

خود را به شدت کنترل کردن یا از نظر احساسی فرو ریختن، اغلب در موقعیت‌های بسیار دشوار یا پرتنش.

  • Trotz der schockierenden Nachricht gelang es ihm, sich zusammenzureißen.علی‌رغم خبر شوکه‌کننده، او توانست خود را کنترل کند.
  • Sie musste sich zusammenreißen, um nicht vor allen in Tränen auszubrechen.او مجبور بود خود را جمع و جور کند تا جلوی همه به گریه نیفتد.