zusammenzureißen
از هم پاشیدن، از هم دریدن
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را به شدت پاره کردن یا از هم جدا کردن، یا باعث فرو ریختن و نابودی کامل آن شدن، اغلب در متون ادبی یا تاریخی برای توصیف تخریب یا فروپاشی.
- Die Revolutionäre rissen die alten Strukturen der Gesellschaft zusammen.انقلابیون ساختارهای قدیمی جامعه را از هم گسیختند.
- Der Sturm riss das alte Gebäude förmlich zusammen.طوفان عملاً ساختمان قدیمی را ویران کرد.
2
sich + Akkusativ
خود را به شدت کنترل کردن یا از نظر احساسی فرو ریختن، اغلب در موقعیتهای بسیار دشوار یا پرتنش.
- Trotz der schockierenden Nachricht gelang es ihm, sich zusammenzureißen.علیرغم خبر شوکهکننده، او توانست خود را کنترل کند.
- Sie musste sich zusammenreißen, um nicht vor allen in Tränen auszubrechen.او مجبور بود خود را جمع و جور کند تا جلوی همه به گریه نیفتد.