zusammenzurumpeln
درهم ریختن، درهم جمع شدن (فعل)
Bedeutungen
1
keine direkte Ergänzung
چند جزء یا عنصر که قبلاً جدا بودند، به صورت ناگهانی، نامنظم یا بدون نظم خاصی به هم فشرده شدن یا درهم آمیختن؛ فرو ریختن یا جمع شدن به شکلی نامرتب.
- Nach dem Erdbeben schienen die Trümmer des alten Gebäudes zu einem einzigen, chaotischen Haufen zusammenzurumpeln.پس از زلزله، به نظر میرسید آوار ساختمان قدیمی به تودهای واحد و آشفته درهم فشرده شده است.
- Die verschiedenen Ideen des Komitees schienen sich zu einem verwirrenden Vorschlag zusammenzurumpeln, ohne klare Struktur.ایدههای مختلف کمیته به نظر میرسید بدون ساختار مشخص، درهم و برهم شده و به یک پیشنهاد گیجکننده تبدیل شدهاند.