zusammenzuwickeln
پیچاندن
Bedeutungen
1
Akkusativ
مواد انعطافپذیر مانند پارچه، کاغذ یا سیم را به صورت فشرده و مرتب در هم پیچاندن؛ به صورت استعاری، موضوعات یا اطلاعات پراکنده را به یک کل منسجم تبدیل کردن.
- Es ist eine Kunst, die vielen Fäden einer komplexen Handlung zu einem spannenden Ganzen zusammenzuwickeln.هنر این است که رشتههای متعدد یک طرح پیچیده را به یک کل هیجانانگیز در هم ببافیم.
- Der Autor bemühte sich, die verschiedenen Perspektiven der Charaktere zu einem harmonischen Gesamtbild zusammenzuwickeln.نویسنده تلاش کرد تا دیدگاههای مختلف شخصیتها را به یک تصویر کلی هماهنگ تبدیل کند.