zustoßen
وارد کردن ضربه (با چاقو یا شیء نوکتیز)، حمله کردن
Beispiele
- Wieder ''stieß'' sie mit dem Degen ''zu'', aber noch immer parierte ihr Gegner nicht.دوباره با شمشیر ضربه زد، اما حریفش هنوز دفع نمیکرد.
- Eine Sandviper, hoch aufgereckt, bereit ''zuzustoßen'', starrte mich an.یک افعی، که صاف ایستاده بود، آماده حمله کردن، به من خیره شده بود.
Bedeutungen
1
بدون مفعول
رخ دادن، اتفاق افتادن (معمولاً چیزی ناخوشایند)
- Was ist dir zugestoßen?چه بلایی سرت آمده؟ / چه اتفاقی برایت افتاده است؟
- Ich hoffe, dir ist nichts Schlimmes zugestoßen.امیدوارم اتفاق بدی برایت نیفتاده باشد.
2
an + Akkusativ
با فشار به چیزی برخورد کردن، ضربه زدن
- Er hat sich den Kopf an der Tür zugestoßen.او سرش را به در کوبید.
- Beim Gehen ist er an einen Pfosten zugestoßen.هنگام راه رفتن به یک تیرک برخورد کرد.
3
zu + Dativ
به گروه یا جمعی پیوستن، ملحق شدن
- Möchtest du unserer Gruppe zustoßen?آیا میخواهی به گروه ما بپیوندی؟
- Einige neue Mitglieder sind dem Verein zugestoßen.چند عضو جدید به باشگاه ملحق شدهاند.