aufzwingen
تحمیل کردن، مجبور کردن
Bedeutungen
1
Dativ + Akkusativ
چیزی را به زور یا بدون رضایت به کسی تحمیل کردن، مجبور کردن
- Er will mir seine Meinung nicht aufzwingen.او نمیخواهد نظرش را به من تحمیل کند.
- Man darf den Kindern keine falschen Werte aufzwingen.نباید ارزشهای نادرست را به کودکان تحمیل کرد.