einzwängen
به زور جا دادن، در تنگنا قرار دادن، محدود کردن
Bedeutungen
1
sich/jemanden/etwas in etwas Akk. einzwängen
چیزی یا کسی را به زور در یک فضای کوچک یا تنگ جا دادن.
- Er zwängte sich in den engen Mantel.او به زور خودش را در کت تنگ جا داد.
- Die Koffer wurden in den Kofferraum eingezwängt.چمدانها به زور در صندوق عقب جا داده شدند.
2
jemanden/etwas in etwas Akk. einzwängen
(مجازی) کسی یا چیزی را در محدودیتها یا چارچوبهای خاصی محبوس کردن یا محدود کردن.
- Sie fühlte sich in ihrer Rolle eingezwängt.او احساس میکرد در نقشش محدود شده است.
- Man darf die Kreativität nicht in starre Regeln einzwängen.نباید خلاقیت را در قوانین خشک و انعطافناپذیر محبوس کرد.