zwangsumsiedeln
مجبور به جابجایی کردن، کوچ اجباری دادن
Beispiele
- Hunderttausende Afrikaner wurden ''zwangsumgesiedelt'', um Land für die Neueinwanderer frei zu machen.صدها هزار آفریقایی مجبور به جابجایی شدند تا زمین برای مهاجران جدید آزاد شود.
Bedeutungen
1
Akkusativ
افراد یا گروههایی از مردم را به زور و اجبار از محل زندگی خود به مکان دیگری منتقل کردن.
- Die Bevölkerung wurde wegen des Krieges zwangsumgesiedelt.جمعیت به دلیل جنگ به اجبار کوچانده شد.
- Man befürchtete, dass die Regierung ganze Dörfer zwangsumsiedeln würde.نگرانی وجود داشت که دولت کل روستاها را به اجبار جابجا کند.