zwingen

Aussprache: /ˈtsvɪŋən/
Wortzerlegung: zwin·gen
فعل

مجبور کردن، وادار کردن

Beispiele

  • Die Wachen ''zwangen'' die Erschöpften, weiterzugehen.نگهبانان افراد خسته را مجبور کردند که به راهشان ادامه دهند.
  • Eine Attacke der Höhenkrankheit hat den Bergsteiger ereilt und ''zwingt'' ihn, sein Vorhaben aufzugeben.حمله‌ای از بیماری ارتفاع به کوهنورد دست داد و او را مجبور می‌کند که برنامه‌اش را رها کند.

Bedeutungen

1 Akkusativ + zu + Dativ / Akkusativ + Infinitiv mit "zu"

کسی را به انجام کاری وادار کردن، مجبور کردن.

  • Man kann niemanden zum Glück zwingen.نمی‌توان کسی را به زور خوشبخت کرد.
  • Er zwang sie, das Dokument zu unterschreiben.او او را مجبور کرد که سند را امضا کند.
2 sich (reflexiv) + zu + Dativ / Infinitiv mit "zu"

خود را به انجام کاری وادار کردن.

  • Ich muss mich zum Sport zwingen.من باید خودم را مجبور به ورزش کنم.
  • Sie zwang sich, ruhig zu bleiben.او خود را مجبور کرد که آرام بماند.